واگذار

رهسپارت می کنم، ای دل صدایت می کنم

نان بُری را واگذارِ این خدایت می کنم

تا توانی بارِ خود را از همه فردا ببند

چون هیاهو کرده ای، من هم جنایت می کنم

خوار و زارت می کند، آهَم دچارت می کند

ظلم و پستیِ تو را فردا حسابت می کنم

روزِ محشر می رسد، باز یاد هم خواهیم رسید

لحظه لحظه هر عذابی را به جایت می کنم

من خدا دارم، نه پولی دارم و نه حسرتی

با منم مغرور که باشی سرفرازت می کنم

ما همه تسلیمِ آن پروردگارِ روشنیم

او بمیراند تو را من واگذارت می کنم

علیرضا صانعی
۱۴۰۰/۱۲/۱۹

اثری انتقادی تقدیم به کسانی که...

جلوه گاهِ هنر

هنر نزد ایرانیان است و بس...

هنر جلوه ی نیکان است و بس...

چو در یاد مردم هنر آتش است ...

هنر بهر هر خویشان است و بس...

برای همه این هنر آرزوست...

هنر نزد آن کاردان است و بس...

ز چشم و لب و دست و گوش آن هنر

هنر شیوه ی کودکان است و بس...

همه جلوه گاهِ هنر بهرِ ماست...

هنر کوهِ جویندگان است و بس...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۵/۰۳

تقدیم به هنرمندانی که (هنرمند) می شوند...

هرشب سحر است...

هرشب  ز  دلم  یادِ  خدا  چون  سحر  است...

باز  آمده ام  در  رهِ  تو  چون  خبر  است...

خوش باشم و خوش بود ز ماهت خبری...

هرشب دلِ من در رخِ تو چون جگر است...

از   روشنی   رویِ   تو   خوابم   نگرفت...

هرشب دلِ من در رهِ تو چون سفر است...

آماده ی    نعمتِ    توام    تا    برسانی...

هرشب دلِ من در سرِ تو چون شِکر است...

می خوانمت از ذکر و دعا، چون تو خدایی!...

هرشب  نکنم  یادِ  تو  من،  چون  ضرر  است...

خواهش  بکنم  گر  ز  تو  من  جا  که  نمانم...

هرشب که تو باشی به سرم چون ثمر است...

یاد  از  تو  گرفتم  به  کسی  عشق   بورزم...

هرشب سحر است این دلِ من چون گهر است...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۲۹

شعر اختصاصی رمضان ۱۴۰۱

حالم از دنیا به هم خورده

 حالم از دنیا به هم خورده خدا، دنیا چرا؟...

آتشی دارد دلم اکنون بگوید، ای خدا حالا چرا؟...

من که راهت آمدم، گفتی که همراهم شدی...

پس چرا هر دفعه بازی می دهی من را، چرا؟...

نوشدارویی شدم بر زخمِ صحبت های تو...

تا ببینی با تو هستم، چون تو نیستی ما چرا؟...

با دروغ و حیله بر مردم کتابی می دهی...

گر صفا بینی رَود یادت ز من فردا چرا؟...

لعن و نفرین و دعای بد نکردم بهرِ تو...

تو نمی دانی که من بودم ز خوبی ها چرا؟...

حالم از دنیای رنگِ تو به هم خورده که چون:

بوده ای دیوانه چون عاقل ز علم، هرجا چرا؟...

رفتم از دنیای ظلم و کینه و افسوس و درد...

حالم از دنیا به هم خورده ز تو اما چرا؟...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۲۸

اثری انتقادی تقدیم به افرادی که فقط به فکر منفعت خودشان هستند...

بدم می آید از مردم

بدم می آید از مردم، به وقتِ ظاهر اندیشی...

که جز بر خود نبینند از، دگر مردم به درویشی...

بدم می آید از مردم، که برخی در زمانِ حال...

بگویند و بگویند که فقط ماییم که داریم مال...

نمی دانم که دنیا را چه شخصی چون پسندیده...

بدم می آید از مردم، که شاد هستند ز غم دیده...

نگاهِ  سرد  و  طوفانی،  کنم  بر  راهِ  پایانی...

بدم  می آید  از  مردم،  که  دارم  فکرِ  طولانی!...

منم  بارانِ  بی جانم،  که  هر  وقتی  نمی مانم...

بدم  می آید  از  مردم،  که  نیرنگی  نمی دانم...

تو را با یاوه گویی ها، زبانت را که می چینم...

 بدم می آید از مردم، که فالگوشی چو می بینم...

مرا با تو زیادت نیست، چو استادم، زیارت نیست...

بدم می آید از مردم، که جای خوابِ راحت نیست...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۲۷

اثری انتقادی از مردمی که آنها را فقط می بینم...

کنارِ تو

نگاهِ پریشانِ تو راهم است...

کنارِ تو بودن به دلخواهم است...

برای کسی جان دهم چون که او،

همیشه ز قلب و ز جانانم است...

سرای صفای وجودش به من!

که او هم چراغِ پریشانم است!

چو دختِ بَرَم تاجِ بالا سَرَم...

همه عمر و جان و فروزانم است!

ز خوشبختی ام رام و شادم شوی!

کنارِ تو بودن گریبانم است...

جوابِ تماشای تو در دلم...

کنارم نباشی هراسانم است...

قسم خورده ام از نگینِ دلم:

که قلب و نگاهِ درخشانم است!

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۶/۲۸

حالِ مردم

 حالِ  مردم  را  ببین،  هر  روز  که  بهتر  می شود...

چون    کرونا    آمده    بیماری    بیشتر    می شود...

ترسم  از  روزی  رسد  هیچ کس  ندارد  راحتی...

چون  پریشانی  رسد،  جانم  به  بستر  می شود...

دزدی و دعوا و قتل و روزه خواری در حرم...

چون که عادت کرده ایم، اخبار کمتر می شود...

دردِ پول و شیر خشک و پوشک و بختِ سفید...

چون گرانی می شود، اوضاع که بدتر می شود...

نفت و گاز و ارز و صرافی شده خواب و خوراک...

چون که مترو می رسد، ماشین پنچر می شود...

حالم  از  دنیا  گرفته،  خواهم  از  دنیا  روم...

چون که تبعیض می شود، ظلمی برابر می شود...

هر دم از مردم بپرس حال خوشی دارند هنوز؟...

چون که قحطی می رسد، حقی چو پَرپَر می شود...

خوب  بمانید  و  ز  مردم  حال  خود  پنهان  کنید...

چون که اندوهی شود، دل ها چو بندر می شود...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۲۲

اثری انتقادی اجتماعی تقدیم به مردم این مرز و بوم❤️🇮🇷

نقش مؤثر موسيقی در شعر

🔍 موسیقی، سازنده ی شعر است! شاید باور نکنید! اما اگر سازی نباشد شعر حتی با وجود وزن هم معنی ندارد!

پژوهش ها حاکی از آن است که ۹۸ درصد از ترانه سرایان (شاعران) به طور مستقیمی با موسیقی آشنایی کاملی دارند و غیر ممکن است حتی بدون وزن شعری بنویسند که با موسیقی تعاملی نداشته باشد.

ترانه و آهنگی که از موسیقی بهره گرفته می شود چنان نشاطی در فرد ترانه سرا ایجاد می کند که وی را ناخواسته سمت سرودن اشعار متعددی می کند.

شاید صدای تق تق وزن های اشعار فارسی هم مرا علاقه مند به شعر نوشتن نکرد! بلکه توجه به نُت های موسیقی و غرق شدن در دنیای ترانه ای حاصل از یک موسیقی مرا عاشق شعر نوشتن و شاعری کرد!

می توانم بگویم اگر موسیقی وجود نداشت، شاعر نمی شدم!

بخشی از مقاله ای کوتاه از پژوهش موسیقی در اشعار فارسی

علیرضا صانعی 🔍📚

مرکز پخش پژوهش های نوین فارسی کانال پژوهش و آفرینش ادبی 💫📚

قفس

حصر   و   زندانم   کنید،   فردا   پریشانم   کنید...

چون نکردم زندگی، من هم ندارم خویش و کس...

با  خدا  قهرم  گرفت  و  بغضِ  من  غمدیده  شد...

من   برای   عاشقی،   اکنون   که   باشم   در   قفس...

گفتمش  این  دل  مرا،  زخمی  زده  حالا  چرا؟...

با توام!  اکنون  غروبی  دارد  این  دل  در  عَبَس...

شانه ات   مانا   نبود   و   خطِ   من   خوانا   نبود...

هر دم  از  عشقی  زدم،  گفتی  که  دارم  چون  هوس...

من  تو  را  آیینه  می دانم  ز  خود  پیدا  کنم...

هرچه  خواهی  می دهم  فردا  کنی  قلبم  نفس...

او  خدای  عشق  و  ماه  و  خالقِ  زیباگری  است...

جانِ  من  فردا  کند  هر شب  ز  خوابِ  تو  جَرَس...

پاک   و   پاکیزه   بمان   و   عشقِ   پاکیزه   بخواه...

تا  تو باشی  با  خدا،  عاشق  بمیرد  زین  که  پس...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۱۷

اثری تلخ، عاشقانه و احساسی...

جایِ دل

 جای    دل   کندن   ندارم   از   شبِ   ماهِ   خدا...

با   نوشتن   می کنم   بهرِ   خدا   در   دل  صدا...

تا     توجه     می کند     بنده     نکرده     بندگی...

لحظه ها  گم  می شوم  از  محضرش  تا  به  کجا...

با    نماز    و    فکر    قرآن   می روم    تا    آسمان...

می کنم   الآن   و   فردا   بر   همه   مردم    دعا...

در   حضور   سایه ها   جای   دلم   جایی   گرفت...

ورنه  هرگز  می شود  یک  شب  نباشد  این  ندا؟...

چون   تبسم   می کند   محشر   برای   روزه دار...

تکیه گاهی   می شود   روزه   ز   قلبِ   بی صفا...

لحظه  لحظه  می کنم  تسبیحِ  این  ماهِ  خدا...

می کند  چون  او  مرا  فردا  ز  مشکل ها  جدا...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۱۵

اثری عاشقانه عرفانی تقدیم به میزبان های ما

دیروز

 از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن...

چون فردا نیامده دلت شاد مکن!

آن وقت تو اکنون به درازای سکوت است...

از صحبتِ من زود چو فریاد مکن...

بازا به توام، هیچ ندارم تکیه گاهی...

با سوزِ دلت مرگِ من امداد مکن...

از خلوت خود شعر سرودم ز به جایی...

در پیش همه جلوه ی استاد مکن...

من وقت نکردم ز تو قهری بکنم...

فردای من از حال قلمداد مکن...

علیرضا صانعی

 ۱۴۰۰/۰۶/۱۰

روزه خواری

هر دم و هر لحظه هرجا روزه خواری می کنی... 

بی توجه   می خوری  و   بی قراری  می کنی!... 

گفته باشد هرکسی در محضرش چیزی نخور... 

هر  دقیقه   می نگاهی  و  فراری   می کنی... 

چون  نداری  اعتقادی  به  نماز  و  روزه ای... 

تا به محشر می رسی تو گریه زاری می کنی... 

خوش  بگو  و  غیبت  و  دشنام  بر  مردم  نگو... 

چون  همیشه  ذکر  او  بر  لب  تو‌ جاری  می کنی... 

ماهِ  من  وقتی  رسد  بر  روزه ات  اخلاص  کن... 

گر  تحمل  می کنی  و  صبر  و  یاری  می کنی... 

عصمت  و  پاکیزگی  را  تا  توانی  جلوه  کن...

ورنه  غافل  می شوی  و  حیله  داری  می کنی... 

با   تمامِ   قدرتت   گر   می توانی   روزه  گیر... 

چون به درگاهش روی لحظه شماری می کنی... 

 

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۱۴

تقدیم به همه ی روزه داران و روزه خواران

رمضان ۱۴۰۱💫

نگینِ آرزو

 تو تمام عشقم هستی! تو یگانه دختر هستی!

تو به خاطر نبودم، به کسی که دل نبستی!

به تو عادتم نگاهم، ز تو خواب و بی قرارم!

به تو ساعتم همیشه، ز تو یاوری ندارم!

تو برینِ گفت و گویی! تو نگینِ آرزومی!

تو طلوع زندگیمی! تو حریمِ آبرومی!

تو صفای دل نشینی، تو بهشتِ بر زمینی!

تو که این دل و ببینی، ز خودت کسی نبینی!

من و این دلِ غریبم، نکند دلت فریبم...

من و آن همه محبت، که فراتر از حبیبم...

تو که راهِ چاره هستی، به دلم ستاره هستی...

تو که طاقتِ وجودی، ز منم دوباره هستی؟!...

تو و گریه های هرشب، بکنم دوباره من تب...

من و بغضِ ناامیدم، برسد چو گریه بر لب...

همه بودی و نبودی، تو دلم غمی زدودی...

تو فرشته ی وجودی، که دلِ مرا ربودی!...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۴/۲۱

دنیای مادر

دنیا دنیا مادرم، دنیا برایِ مادرم

حرف حرفِ مادرم، عالَم سرایِ مادرم

راهِ فردا مادرم، لطف و صفایِ مادرم

منتقل کرده خدا، مهر و وفایِ مادرم

عطرِ او را حس کنم هرجا، بهارِ مادرم

تا ببوسم دست رب را، در جوارِ مادرم

مات و مبهوتش شوم، بهرِ ردایِ مادرم

می کنم جان خودم، هردم فدایِ مادرم...

 علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۲/۱۷

با افتخار تقدیم به مادرم و همه ی مادران سرزمینم...🥺

دلم می گیرد از مردم

دلم می گیرد از مردم، چرا بی حرف و خاموش اند؟...

چرا  دائم  ز  احوالم،  فقط  در  کار  فالگوش اند؟...

مرا با تو زیادت نیست، تو را با من کلامی نیست...

همه  مردم  ز  الآنم،  چرا  در  خوابِ  بیهوش اند؟...

نمی دانید که من بودم، نمی دانید چه کس بودم...

چرا آنها ز هر لحظه، برای من چو دمنوش اند؟...

خداوندا  خودت  گفتی  بمانم  در  جهانِ  تو...

چرا مردم ز فکرِ من، طلبکارند و زودجوش اند؟...

ندانم  حرف  مردم  را  ز  هر  وقتی  به  معیارم...

چرا در یاوه گویی ها، ز همدیگر چو همدوش اند؟...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۱۱

ارزشِ من

ارزشِ من تاب و توانِ من است...

ارزشِ من شعر و جهانِ من است...

من به کجا عشق و هوس خواهمم؟

ارزشِ من، حرف و زبانِ من است...

مضحکه ی مردم و هرکس شدم‌...

ارزشِ من، علمِ نهانِ من است...

تا به خدا ارزشِ من (مادر) است...

ارزشِ من، دُرِّ گرانِ من است...

من ز همه قطعِ امید کرده ام...

ارزشِ من، دستِ جوانِ من است...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۵/۰۹

تقدیم به کسانی که ارزش خود را درست نمی شناسند!

پروانه ی عاشق

انگار همه ی دنیا را می خواست!

حواسش نبود! کلافه می شد!

پروانه داشت عاشق می شد! اما گل نمی فهمید...

گل نمی فهمید که پروانه او را دوست می دارد...

پروانه در آتش عشق گل هر روز آب می شد...

اما گل وقتی فهمید عاشق دارد، پروانه را بعد از مرگش تنها نگذاشت...😔

علیرضا صانعی ✍

عشقِ معشوق

با نماز و با خدا، عشق، آسان می شود

دیدنِ معشوقِ من حالا هراسان می شود...

گفته باشی اعترافی، بهرِ تو آرامشم...

وان تو باشی در وجودم، دل، پنهان می شود...

ای همه هستی نفس! در دل بمانی چون قفس...

با همه زیبایی ها، عشقم که بحران می شود...

مرگ را حس می کنم با تو، اما در غمم،

حوصله دارم که قلبم، غرقِ میدان می شود...

می توانی بی مهابا در دلم غوغا کنی؟!!!

یا هم اکنون قلبِ تو، از غصه زندان می شود؟!!!

جانِ عالَم، عشق را آسان نموده از ازل..‌.

باز چرا از عاشقی، معشوق پریشان می شود؟...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۳/۰۵

تقدیم به عاشقان بی ادعایی که هدفی جز عشق پاک ندارند...

مرگِ من

چه  آسان  می شود  یک  لحظه  مردن...

برای      دیگران      جانی      سپردن...

نوشتن   می کنم   از   مرگم   اکنون...

تماشا    می کنی    حلوای    خوردن...

به    هرکس    بودنم    مغرور    نبودم...

برای   اسم   و   رسم   و   نام   بردن...

ز   مرگِ   من   شود   دنیا   پریشان...

به    روزِ    شیون   و    ناله    شنیدن...

نبوده   بهرِ   من   حرف   و   حدیثی...

چو   بعدِ   من   کند   هرکس   دریدن...

زمانِ    مرگِ   من    فردا    چو  مردم...

کند    هرکس    به    تابوتم    دویدن...

خداوندا      بیامرزم       که      دیروز...

نکردم        آرزویی       غیرِ      بودن...

نمانده        لحظه ای     جانم    بگیری...

شده     مرگم    به    آغوشت    رسیدن...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۱۱/۳۰

اثری تلخ و غمگین که بر روی سنگ قبرم نوشته خواهد شد.

مهندس

مهندس  می شوم  فردا  که  با  تو...

سرِ   راحت   به   بالین   می گذارم...

مهندس  می  شوم  تا  گر  بفهمم...

برای   عشق،   تضمین   می گذارم...

مهندس  می  شوم  من  در  زمانی...

که   از   مردم،   گلچین   می گذارم...

مهندس  می  شوم  در  اوجِ  سختی...

من  از  حالا  چو  تمرین  می گذارم...

مهندس   می  شوم   با  حرفِ  مادر...

من   از   مادر   که   تمکین   می گذارم...

مهندس   می   شوم   تا   بهرِ   خاکم...

ز  ایران  چون  که  تسکین  می گذارم...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۱۲/۰۵

به افتخار پنجم اسفند روز مهندس 🧑‍🔧🌹👩‍🔧🇮🇷❤️

*امیدوارم در پناه قرآن کریم به درجه ی والای مهندسی برسید.(برسیم)*

روزِ رفتن

به روز رفتنم باران نبارید

شما با گل سر خاکم نیایید

همیشه من شدم دلدار یاری

شما آن موقع معشوقه نخواهید

به روز پیکرم بر دوش مردم

شما بر گردنم چیزی ندارید

نمی خواهم بگویم خوبی کردم

شما فردا کسی بهتر بیابید

نداشتم از پس دنیا که چیزی

شما از رفتنم راحت بخوابید

همه هستی نبودم بنده بودم

ز بهر مغفرت قرآن بخوانید...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۳/۲۰

تلخ ترین شعر زندگی بایگانی شده به عنوان شعر سنگ قبر...

برترین اثر منتخب مردمی سال ۱۴۰۰ از نگاه بینندگان 

مردمِ اصفهان

درود بر شما مردم اصفهان

به فرهنگِ بالای شهرِ جهان

ز آفاقِ ناب و سکوتِ شبش

سرایِ امیدم شود بی کران

ز شیرینیِ لهجه ی مردمش

شود  آبروی  صدای  سران

چو زاینده رودش بماند دلم

بخواهد   بهانه   نگاهِ   نهان

علیرضا صانعی 

۱۳۹۹/۱۰/۲۵

تقدیم به مردم شهرم اصفهان

جهادِ بیانی

 نه امر و نه معروف، شده جای محذوف...

تو   را   تا   جهادی   شود   راهِ   معطوف...

نه    علم    و    یقینی،    ندارد    حزینی...

تو  که  شیعه  باشی،  ز  شیطان  کمینی...

نداری   قبولی،   به   حرفِ   رسولی(ص)...

چرا    در   بیانی    کنی    سکه    پولی؟...

مرا   تا   همیشه   ز  دشمن  حسود  است...

حقیقت   بگویم    بگویی   که   زود   است...

تخصص   نداری   مهم   نیست   چه    داری...

تو    را    تا     زبانت    بگوید    چه    دانی!...

پراکنده    گویی    مکن     در     زبانی...

که    دشمن    بگیرد   ز    لحظه   جهانی...

خبر   می رسد   چون   به   گوشِ   جوان...

مقصر      که     ماییم       برای       بیان...

جهادی      نکردیم     به     افسونگری...

چو    کردیم     تأمل     به    قانونگری...

علیرضا صانعی 

۱۴۰۱/۰۱/۰۷

اثری انتقادی و سیاسی پیرو سخنان رهبر معظم انقلاب (مد ظله العالی) در رابطه با (جهاد تبیین)