حالم از دنیا به هم خورده
حالم از دنیا به هم خورده خدا، دنیا چرا؟...
آتشی دارد دلم اکنون بگوید، ای خدا حالا چرا؟...
من که راهت آمدم، گفتی که همراهم شدی...
پس چرا هر دفعه بازی می دهی من را، چرا؟...
نوشدارویی شدم بر زخمِ صحبت های تو...
تا ببینی با تو هستم، چون تو نیستی ما چرا؟...
با دروغ و حیله بر مردم کتابی می دهی...
گر صفا بینی رَود یادت ز من فردا چرا؟...
لعن و نفرین و دعای بد نکردم بهرِ تو...
تو نمی دانی که من بودم ز خوبی ها چرا؟...
حالم از دنیای رنگِ تو به هم خورده که چون:
بوده ای دیوانه چون عاقل ز علم، هرجا چرا؟...
رفتم از دنیای ظلم و کینه و افسوس و درد...
حالم از دنیا به هم خورده ز تو اما چرا؟...
علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۱/۲۸
اثری انتقادی تقدیم به افرادی که فقط به فکر منفعت خودشان هستند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 2:38 توسط علیرضا صانعی
|
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم