دامِ شیطان

خداوندا گذر کن از گناهم

نمی دانم کجا رفته نگاهم

مرا غافل نکن در دامِ شیطان

که من آلوده و بی سر پناهم



علیرضا صانعی ✍️

عروسی

اگر فردا کنی با من عروسی

تو را مهمان‌ کنم یک دانه بوسی

همین بوسه بغل می خواهد از من

که مثل بچه ها شاد و ملوسی!



علیرضا صانعی ✍️

تمامِ وجود...

از نگاهش...

حرف دلش را می فهمیدم...

و از لب هایش...

صدایش را...

او همین گونه برایم جذاب بود...

نه می توانستم نبینمش...

نه با او حرف نزنم...

حتی نمی توانستم به او فکر نکنم...

انگار تمامِ وجودم...

در وجودِ او...

گره خورده بود...



علیرضا صانعی ✍️

اذان اصفهان

دمی تیر اجابت در کمان است

دعاهای من از پایانِ جان است

علی گویان به سجده سر گذارید

که هنگامِ اذان اصفهان است



التماس دعا 🖤


با اندکی تغییر از شعر پایانی ویژه برنامه سحرگاهی شبکه پنج اصفهان


علیرضا صانعی ✍️

چهره ی طناز

امشب به سرم زد که تو را باز ببینم

همراهِ تو یک چهره ی طناز ببینم!

چون یاد و سراغی ز من آن روز گرفتی

ای کاش تو را شاد و سرافراز ببینم



علیرضا صانعی ✍️

محراب پایانی

چراغ و شمعِ هر خانه، شده حالا که ویرانه
تو رفتی و دگر دنیا، ندارد شوقِ کاشانه

تو را قدری نمی داند، کسی که منکَرَت کرده
خدا داند که عدلِ تو ندارد روی رِندانه

زمانی را که آن دم تو، به مشغولِ دعا بودی
کسی آمد به قصدی که، بگیرد روحِ جانانه

زد و ضربت نمازت را، نکردی لحظه ای وقفه
چو آن قاتل ندانسته که بوده مست و دیوانه

جهان شد ابر طوفانی، که آمد خون و بارانی
همه کوفه به قتلِ تو، شده اکنون که بیگانه

دگر فردا چه کس هرشب، دهد اِطعامِ مسکینان؟
خدا هست و دگر دشمن، بماند غرقِ افسانه

ندارد شیعه ای امشب، ز اندوهِ تو حالِ خوب
که از محرابِ پایانی، شدی والا در این خانه


علیرضا صانعی ✍️
۱۴۰۱/۰۲/۰۳ - اندکی تغییر در تاریخ ۱۴۰۲/۰۱/۲۲

به مناسبت شب ضربت خوردن حضرت علی(ع)🖤

خانه: مجاز از دنیا

می ترسم...

می ترسم نگاهت کنم
می ترسم جلو بیایم
می ترسم فکر کنم

می ترسم از دستت بدهم...

اما تو...

در دنیایی دیگر...

از پروردگارمان می ترسی!

اما من
هنوز
یاد نگرفته ام

نباید از

مخلوقاتِ خدا

ترسید...

و تو نمی دانی
که ترسِ من
از تو
به خاطر چیست...

شاید دوستت دارم
اما نمی دانم که می دانی

و این

بیشتر مرا می ترساند...

علیرضا صانعی ✍️

دیدارِ شیطان

دیشب به خوابم آمدی مست و پشیمان آمدی
در خواب خود دیدم تو را از من پریشان آمدی

چون ناگهان دیدم تو را با روی و احوالاتِ بد
بعد از نماز صبحِ من بی دین و ایمان آمدی!

گفتی که در آغوشِ من جایی ندارد دیگری
اما دگر دیر بوده که حالا به میدان آمدی

گفتم که توبه می کنی شاید پسندیدم تو را
اما تو گفتی سوی من دیدارِ شیطان آمدی

گفتم که چون دیوانه ای، از حالِ من بیگانه ای!
گفتی فرشته هستی و مانندِ جانان آمدی!

دست تو را بوسیدم و گفتم که می بخشی مرا؟
چون من نمی دانسته ام بی درد و درمان آمدی



علیرضا صانعی ✍️ ۱۴۰۲/۰۱/۱۸

اثر ارائه شده در کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان

دارمت ولی ندارمت!

خوشحالم که تو این دنیای هزار رنگ...

دارمت ولی ندارمت!

خوشحالم که از من خوشت نمی آید...

اما بدان آن قدر نمی خواهمت...

که می خواهمت!
😉


علیرضا صانعی ✍️

زنده یاد

می دانم که
پایانِ من
چه می شود...

اما

نهایتاً
تا یکسال

در خاطره ها
می مانم...


بعد از آن...

لقبِ "زنده یاد" به رویم می گذارند...

از دنیا فقط یک زنده یاد از خودم بر جای می گذارم...


علیرضا صانعی ✍️

خیرِ من...

خیرِ من اگر ز تو اثر نگذارد

کافر همه را به کیشِ خود پندارد



علیرضا صانعی ✍️

مثلِ آیینه...

همیشه
دوست داشتم
از پنجره
تماشایت کنم...

اما تو...
مثلِ آیینه...

جلوی چشمانم بودی!



علیرضا صانعی ✍️

ناز و عشوه

دخترک با ناز و با عشوه سراغش را گرفت

برقِ چشمانش ز تاریکی چراغش را گرفت

تا پسر آمد که دیدش دخترک را نزدِ خود

دخترک با دست خود دست و دماغش را گرفت!


علیرضا صانعی ✍️

تهِ دل

کسی که یه چیزی رو از تهِ دل دوست داره اون رو تو چشمِ بقیه نشون نمیده...

علیرضا صانعی ✍️

قطره های گریه ام

آسمان از اشکِ تو جایی ز بارانش نداشت

قطره های گریه ام حقی ز تاوانش نداشت

چون کسی مثلِ تو می آید درونِ قلبِ من

ردِ پای رفتنت ربطی به پایانش نداشت



علیرضا صانعی ✍️

لب هایی که...

لب هایی که بدون بوسه می مانند
مانند غنچه هایی هستند که،

خدا...

آنها را سر راهشان قرار خواهد داد!


علیرضا صانعی ✍️

به تو قولی بدهم...

به تو قولی بدهم عاشقِ رویَش نشوم

که به جز مویِ تو من عاشقِ مویَش نشوم



علیرضا صانعی ✍️

سیزده به در

سیزده به در و سر به "سر و دل" زده ام تا

سبزیِ دلم با دلِ تو چون زده پیوند



علیرضا صانعی ✍️

خیال بافی

خیال بافی با تو به کنار...

"برقِ رژِ لب هایت" هم به کنار...

که دیگر...

چشمانت هم برایم ارزشی ندارد...💔


علیرضا صانعی ✍️

تا خدا هست...

تا خدا هست نیازی به لایک گرفتن از بنده هاش نیست...

علیرضا صانعی ✍️

مهمون

خب تعطیلات نوروزی هم رو به پایانه... سیزده به دری در انتظارمونه که بعد از این همه در به دری اونم تازه تو ماه رمضون جا خوش کرده...


تو این عید گل و بلبل مهمون نیومد دیدنمون اما خوشحالم که یه مهمون ۱۱ روزه کنار منه...

یعنی من کنار اونم... کاشکی کنارش باشم...

اون منو حس میکنه... اما من گاهی فراموشش میکنم...

ولی عوضش بهم کمک کرده... میدونه بنده ی خوبی نیستم... تو این چند وقت که همش به مریضی و بیمارستان بودم... کمکم کرده تا بتونم مهمونش باشم و براش همچنان بنویسم...

خدا بهم کمک کرده که تو تنهایی هام غصه نخورم... شاید دیدن یه فیلم احساسی اشکِ منو در آورده باشه... اما نبودن کسی دیگه اشکِ منو در نمیاره......

مواظب خودتون و خوبی هاتون باشید.
🌹❤️

علیرضا صانعی ✍️

هرکه با من آمده...

هرکه با من آمده زخمی به این جانم زده

چون که ساده بوده ام دردی به درمانم زده

من که با هرکس در این دنیا رفاقت کرده ام

هرکه در دل آمده زهری به چشمانم زده



علیرضا صانعی ✍️

چقد خوبه...

چقد خوبه بخوابی از همه دنیا رها باشی

به دورِ از هرکسی در حالِ یک ذکر و دعا باشی

زمان را که نمی بینی به حالِ خواب و خاموشی

چقد خوبه بخوابی از همه دنیا جدا باشی


علیرضا صانعی ✍️

خواهم که خدا...

خواهم که خدا دور کند درد و بلا را

از ما و همه مردم و آن روزِ جزا را

چون فکرِ گناهی به سَرِ ما زده دیروز

خواهم که خدا رحم کند نیّت ما را



علیرضا صانعی ✍️

بهترین شعر ها...

بهترین شعر ها...

برای کسانی که دوستشان داری سروده نمی شود...

بلکه برای کسانی سروده می شود...


که "خاطره سازی" کرده باشند...


بین دوست داشتن و خاطره سازی فرسنگ ها فاصله است!


فرسنگ هایی خیالی در دلِ کوه های ذهنِ من!



علیرضا صانعی ✍️

دنیایی بدونِ او و در حضورِ او

در دنیایی که سازنده اش من و تو نیستیم... بهتر است نمانیم!

البته نمی توانیم هم برویم!

فقط می توانیم در دنیایی که متعلق به ما نیست...

دنیای دیگری بسازیم!


"دنیایی بدون او و در حضورِ او!"

علیرضا صانعی ✍️

خنده ی تلخ

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
بی محلی هایم از شمشیرِ تو تیز تر است

گر تو می خواهی روان و روحِ من ریزد بهم
صبرِ من از فکرِ بیمارِ تو لبریز تر است

فرصت دلبستگی کردن به پایانش رسید
راهِ بین عشق و آینده که ناچیز تر است

چون شما هرجا فریبِ ظاهرِ من می خورید!
ذهنتان شاید کمی از من گلاویز تر است


علیرضا صانعی ✍️ ۱۴۰۲/۰۱/۰۸ _ ساعت ۰۰:۳۵

گلاویز: درگیر

عید دیدنی

عیدمون بی عیدی و عید دیدنی رفتِس کنار
درس و مشقی صنعتی جونی منو کردِس خمار

فک و فامیلم همه قایم شدن اِز حالی ما
چون کشیدیم دوری اونا رو یه خطی بی شمار

دوست خوبیَم ندارم توی این دورانی بد
هرکی بودِس اِسدِس اِز ما یه دوریَم سوار

حالِم اِز دنیا و عشق و این چیزا خوردِس بهم
چون کِسی با ما نذاشتِس یه ملاقات و قِرار!



علیرضا صانعی ✍️ ۱۴۰۲/۰۱/۰۵ _ ساعت ۱:۳۲

اولین شعر طنز به لهجه ی اصفهانی😁

احوالِ آشفته

مرا در قلبِ خود جایی، بده همرنگِ تو باشم
رهایم کن از این دنیا که در آهنگِ تو باشم

دمی از دل ربودن ها در این احوالِ آشفته
نگاهی کن مرا گاهی که تنگاتنگِ تو باشم

زمانی را که در حالِ، گنهکاری خود بودم
نفهمیدم که الآنم همی در چنگِ تو باشم

بیابانِ دلم از تو، که بارانی نمی خواهد
مرا جانی بده تا که دمی دلتنگِ تو باشم

اگر جانم نمی گیری سحرها را به نامم کن
وگرنه خواهم از دنیا که پیشاهنگِ تو باشم


علیرضا صانعی ✍️
۱۴۰۲/۰۱/۰۳ _ ساعت ۳:۰۶

ویژه رمضان ۱۴۰۲

تنگاتنگ: بسیار نزدیک | پیشاهنگ: پرچمدار

جای دل

جای دل کندن ندارم از شبِ ماهِ خدا

با نوشتن می کنم بهرِ خدا در دل صدا

تا توجه می کند بنده نکرده بندگی

لحظه ها گم می شوم از محضرش تا به کجا

با نماز و فکر قرآن می روم تا آسمان

می کنم الآن و فردا بر همه مردم دعا

در حضور سایه ها جای دلم جایی گرفت

وَرنه هرگز می شود یک شب نباشد این ندا؟

چون تبسم می زند محشر برای روزه دار

تکیه گاهی می شود روزه ز قلبِ بی دوا

لحظه لحظه می کنم تسبیحِ این ماهِ خدا

می کند چون او مرا فردا ز مشکل ها جدا

علیرضا صانعی ✍️

۱۴۰۱/۰۱/۱۵