مادرم گوید

مادرم گوید که آن دختر برایم همسر است

کز همه دنیای دخترها برایم بهتر است

مادرم گوید اگر باشد خدا در عاشقی

تا زمانش می رسد از دردِ دنیا فارغی!



علیرضا صانعی ✍️

به افتخار کلام گهربار مادر❤️

آسمان چشم هایت

اولین شبی که به خانه ام آمده بودی:

نگاهت...
بی قرارم کرده بود

دست هایت...
دست هایم را پوشانده بود!

آغوشت...
آغوشم را گرم کرده بود

اما ناگهان

اشک هایت...
رعد و برقی ایجاد کرده بود
که انگار آسمانِ چشم هایت
منتظرِ بارانِ چشم هایم بود!


علیرضا صانعی ✍️

پس برایت بمیرم چه می شود؟!

روزی که من و تو "ما" می شویم

با اینکه می دانم لبخندی بر لبانت نیست

اما آنقدَر می خندم تا شاد شوی!

آنقدَر می بوسمت

که از هر غم و غصه ای که داری آزاد شوی!

می گویی: ما برای همدیگر ساخته نشده ایم!

اما می گویم:

اگر دوست داشتنت گناه بوده باشد

پس برایت بمیرم چه می شود؟!



علیرضا صانعی ✍️

خداحافظتان

از جهانی که بدی هایش به ما چسبیده بود

ما که رفتیم و گذشتیم خداحافظتان

با تمامِ درد و رنجی که از اینجا خورده ایم

شاید آنجا در بهشتیم خداحافظتان!



علیرضا صانعی ✍️

آیینه

ای کاش بلا دیده ی دنیا نبودم
آماده ی انجامِ خطاها نبودم

در سنِ جوانی که به جایی نرسیدم
ای کاش که آیینه ی اِغوا نبودم

پیمانه ی عشقم که گرفتارِ خدا شد
ای کاش قسم خورده ی لیلا نبودم

رودی که به اندازه ی دریا طمع کرد
ای کاش به اندازه ی دریا نبودم

خیری که ز رویای رُخِ یار ندیدم
ای کاش که آلوده ی رویا نبودم

از مملکتی که گلِ پرپر شده ای شد
ای کاش که بیننده ی گلها نبودم

یاری که سراغ از منِ تنها نگرفته
ای کاش که افسرده و تنها نبودم

با زخمِ زبانی که به دلها زده بودم
ای کاش به مانندِ یهودا نبودم



علیرضا صانعی ✍️
۱۴۰۲/۰۸/۱۶ - ساعت ۲۳:۱۳

ستارگان آرمیده

بروید و مرا با خودم تنها بگذارید

در خلوت ترین شبهای پر تلاطمم

کمتر دست روی اینجا ❤️ بگذارید


بروید و مرا با تابوتم تنها بگذارید

در آسمانی که ستاره هایش "آرمیده اند"

کمتر سر به سرِ ستاره ها بگذارید


علیرضا صانعی ✍️

خاطره

دلبری آمد صدایم کرد و با من خنده کرد
با دلش آمد نگاهم را به خود شرمنده کرد

مثلِ سربازی که در خطِ مقدم مانده است
آمد و عقل مرا با قلب خود رزمنده کرد!

در مسیری که عبور از آن به آسانی نبود
جاده های شعر من را با‌‌ رُخش لغزنده کرد

هرچه از عشقش بگویم باز هم کم گفته ام
خاطره هایی که دارم را دوباره زنده کرد

صحبتِ با او به تنهایی برایم بس نبود
چون نگاهِ او تماشای مرا ارزنده کرد!

تا از آن لحظه دوباره فکر و یادش می کنم
خلوتِ ما را نمی دانم چرا زیبنده کرد!



علیرضا صانعی ✍️

۱۴۰۲/۰۸/۱۱ - ساعت ۰۰:۲۸

یه وقتا فکر می کردم

یه وقتا فکر می کردم برای من وفاداری

یه وقتا فکر می کردم به عشقِ من گرفتاری

نفهمیدم چرا من رو به حالِ من رها کردی!

یه وقتا فکر می کردم به من شاید نظر داری



علیرضا صانعی ✍️

سایه بان

بلند شو دست بردار از دلی که سایه بان دارد

برو جایی که دل هایش هوای آسمان دارد



علیرضا صانعی ✍️

خدا اگه قبول کنه

خدا اگه قبول کنه میام دوباره دیدنت

میام دوباره تا بگی میشه همش نبینمت؟

دعا بکن یه روز اگه من و تو مالِ هم شدیم

همش میخوام بهم بگی میشه بغل بگیرمت؟!



علیرضا صانعی ✍️

دلبری

دلبرم با دلبری همواره افسون می کند

با همین حالش مرا همواره مجنون می کند

دلبرم در حال بیداری همیشه خوش تر است

خواب شیرینش مرا همواره محزون می کند!



علیرضا صانعی ✍️

صفرِ مطلقِ تنهایی

💡{تنهاییِ مطلق} مثل دمای مطلق توی ترمودینامیک زمانی رخ میده که هر ارزشی داشته باشی به "صفر درجه" برسه! یعنی حتی برای خودتم بی ارزش شده باشی! (این همون صفرِ مطلقِ تنهاییه)



علیرضا صانعی ✍️

جواب سلام

منتظرم یار پیامم دهد

بارِ دگر رو به کلامم دهد

منتظرم در همه ی عمر خود

یار جوابی به سلامم دهد!



علیرضا صانعی ✍️

اشک های تو

و اشک های تو بهترین خاطره ای بود برای در آغوش گرفتنِ تو...


علیرضا صانعی ✍️

تلاطم

رودی که از آبش هوا در تلاطم است

دریا ز هر جَوّی همیشه در تفاهم است

آبی که عادت می کند دریا رَود هنوز

رودخانه از دریا همیشه در تراکم است



علیرضا صانعی ✍️