میگذَرَم...

من از دست و دل بازیا میگذرم...

از   این   متهم  سازیا   میگذرم...

حکایت کنی حرف من را دروغ...

من   از   مزه   اندازیا   میگذرم...

خدا  گفته  در  دل  نگاهت  کنم...

من   از   نقش   پردازیا   میگذرم...

فراموش  کنم  قصه ی  مرگِ  تو...

من  از  بغض و دلسوزیا  میگذرم...

نه  دل  دادم  از  دلبری  های  تو...

من    از    آبرو    ریزیا    میگذرم...

زمانم    اگر     بی گدار      بگذرد...

من   از   علم   اندوزیا   میگذرم...

همه   جای  دنیا  که  ظلمی  کنی...

من   از   آتش   افروزیا   میگذرم...

علیرضا صانعی 💫✍️

۱۴۰۱/۰۲/۳۱  -  ساعت ۲:۳۸ بامداد

اثری تلخ و غمگین...

تقدیر

همه جانم ز تقدیرم شده در دستِ طوفان ها...

نمی دانم چرا فکرم شده مهتابِ تابان ها...

تو را دردی ز من آید که درمانی نمی دانم...

برای عاشقی حالا، شدم دلدارِ باران ها...

خداوندا بمان با من، ز راهِ بندگی کردن...

مرا جانی بده فردا، نمانم در بیابان ها...

تو را هر موقع می بینم ز انوارِ خداوندی...

چراغِ دل ز نورِ تو، شود پیدای پنهان ها...

نمی خواهم به سوی تو، بیایم در پریشانی...

تماشا کن مرا اکنون، ز افرادِ خیابان ها...

مدارا کرده ام در دل که تقدیرم نمی دانم...

بِکُش قلب مرا وقتی، که رفتم خطِ پایان ها...

علیرضا صانعی 💫

۱۴۰۰/۰۲/۲۶

۲:۲۰ بامداد

هیچ کجا هیچ خبری نیست

نه این دنیا و این رویا، ندارد بهرِ من فردا،

ز تو رشته کلامی که، بگویم چون خبر دارم...

به روحِ خود قسم دادم، که فردا را نمی دانم...

چرا که من ز حالِ تو، بدان حالی دگر دارم...

تو را گویم خبرهایی، که دارد دوست دارانی...

به جز خوبی تو اکنون، ز دیدارت نظر دارم...

پریشان می شوی از من، خبردار تو می بودم...

نگو فردا به هر جایی، که بی تو من هنر دارم...

کمالِ عِزّ و شوکت را، نمی خواهم ز هر جایی.‌‌..

برای  مفتخر  کردن،  بگویی  من  اثر  دارم...

خدا داند که می دانم، زمانِ عشق حالا نیست...

برای  عاشقی  کردن ،  نمی دانم   ثمر   دارم...

جوانی  و  طراوت  را،  به  پیری  و  کهنسالی...

نمی فروشم بهایم را، ز هرکس چون خطر دارم...

خدا هر گونه می خواهد، شود تقدیرِ من زیبا...

بگویم شُکر او چون که، به درگاهش گذر دارم...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۲/۲۰

ساعت ۴:۱۰

بامداد به افتخار کسی که بدون او (خدا) هیچ کجا هیچ خبری نیست...

خوشا تبریز

خوشا تبریز و شاه عباسِ اول

به چالدران و جنگِ ترک و تاول

برای این وطن تبریز چنین است

که از بیگانه ای قلبش حزین است

به پایتختی بمانده روح ایران

چو کرده رحمی بر یادِ اسیران

به مردم و دیارش دل ببندید...

ولی به هرکسی هم دل نبندید...

همه جان و جهان و عشقِ دنیا...

که این تبریز نباشد فکر و رویا...

حفاظت کرده این تبریزِ جان ها...

از این خاک و زمین و آسمان ها...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۴/۱۴

تقدیم به مردم آذربایجان های شرقی و غربی کشور...

امان از عشقِ بیهوده

زمانه را نمی بینی؟ چرا چشم و دلت رفته؟...

امان از عشقِ بیهوده، که کرده چشمِ تو بسته...

برای هرکسی عاشق، نباید شد ز هر وقتی...

که می باید ز هر موقع، تحمل باشد و سختی...

خدایا من نمی دانم، چرا عاشق شود مجنون؟

چرا لیلی ز معشوقی، کند گریه به حالِ خون؟...

مرا  دردی  نباشد  چون،  نکردم  عشقِ  آلوده...

ز  هر  مردم  بپرسی  هم،  نکردم  کارِ  بیهوده...

نه عاشق شد دلم هرگز، نه مانده یک نفر در دل...

امان از عشقِ بیهوده، که کرده چون مرا در گِل...

همه زخمِ زبان ها را، به جانم چون خریدم من...

برای  عشقِ  بیهوده،  نگاهت  را  دریدم  من...

جهان  دارد  ز  ما  میلی،  ندارم  عاشق  و  لیلی...

رَود این دل ز باران ها، شوم غرقِ تو در سِیلی...

خدایا من دلم خواهد، شوم عاشق ز یک آدم...

همانگونه شود عاشق، ز من که دل به او دادم...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۲/۰۹

چرا مردم در روانشناسی مقاومت می کنند؟

📚✍️ مردم در *روانشناسی* عمدتاً مقاومت می کنند...

دلایل گوناگون و در برخی مواقع پراکنده ای سبب این موضوع می باشد...

طبق مطالعاتی که در این زمینه به دست آورده ام به این نتایج رسیدم که:

۱- معمولا افرادی *غیر متخصص* وارد این حوزه ی حساس می شوند که فقط ادعا دارند روانشناس عموم مردم هستند.

۲- مردم به دلیل عدم آگاهی و یا شناخت کمی که از روانشناسان دارند، فکر می کنند اگر ناسالم باشند و یا دیوانگی به آنها نسبت داده شود *باید* به این عزیزان مراجعه کنند.

۳- افرادی که معمولأ در بیکاری به سر می برند، به دنبال ایراد گرفتن از مردم می گردند و متأسفانه با چسباندن اَنگ یک بیماری روانی به آنها سبب جذب مردم به خود می شوند؛ *(در صورتی که در روانشناسی اصلا تخصصی ندارند!)*

۴- دلیل دیگر این است که مردم فکر می کنند اختلالات روانی که در آنها ایجاد می شود، نیازمند درمان نیست و به مرور زمان می توانند خودشان حالشان را بهبود کنند!

۵- بی اعتمادی به شخص روانشناس یکی دیگر از عواملی است که مقاومت فرد بیمار روانی را در برابر این عزیزان نشان می دهد.

۶- از جمله موارد ظاهری فرد بیمار در مقابل رویارویی با روانشناس که فرد بیمار از قبل تصویری منفی به دلیل جدی بودن، منطقی بودن و ... را دارد باعث مقاومت از برخورد با شخص روانشناس می شود.

دلایل دیگری هم در این زمینه ی مهم وجود دارد که بیان آن را به روانشناسان عزیز می سپارم.

بنده به عنوان یک محقق زبان و ادبیات فارسی در حوزه ی *روانشناسی* زبانم قاصر است اما بخواهم نکته ای بگویم این است که: *مردم باید هر نوع منفی انگاری را از خود دور کنند و در جهت این باشند که اول حال خودشان را خوب کنند تا بتوانند تا جایی که مقدور و مورد قبول است حال دیگران را خوب کنند...*

در پایان هم روز روانشناس را تبریک عرض می کنم و آرزوی موفقیتی روز افزون برای تمامی آنها خواستارم.

علیرضا صانعی🔎✍️

روابط عمومی پخش پژوهش های نوین فارسی کانال پژوهش و آفرینش ادبی 💫

مرگِ من

چه  آسان  می شود  یک  لحظه  مردن...

برای      دیگران      جانی      سپردن...

نوشتن   می کنم   از   مرگم   اکنون...

تماشا    می کنی    حلوای    خوردن...

به    هرکس    بودنم    مغرور    نبودم...

برای   اسم   و   رسم   و   نام   بردن...

ز   مرگِ   من   شود   دنیا   پریشان...

به    روزِ    شیون   و    ناله    شنیدن...

نبوده   بهرِ   من   حرف   و   حدیثی...

چو   بعدِ   من   کند   هرکس   دریدن...

زمانِ    مرگِ   من    فردا    چو  مردم...

کند    هرکس    به    تابوتم    دویدن...

خداوندا      بیامرزم       که      دیروز...

نکردم        آرزویی       غیرِ      بودن...

نمانده        لحظه ای     جانم    بگیری...

شده     مرگم    به    آغوشت    رسیدن...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۱۱/۳۰

توبه

نه پول و مِلک و ثروت را، نه دنیا و نه قدرت را

نمی خواهم مقامی را، نه شهوت را نه شهرت را

خداوندا   کنم   توبه،   به  گمراهی،  به  نادانی

تویی دار و ندار من، که می دانم تو می دانی!

به تو پیوسته قلبِ من، تویی راه و نقاب‌ِ من...

همه عالَم ز خاموشی، تویی در چشمِ خوابِ من...

منم فرصت ندانستم، که برگردم به درگاهت...

ولی با دست خالی هم، نمی آیم به همراهت...

برای  این  گناهانم،  قسم  خوردم  پریشانم...

مرا راهی بده اکنون، که غمگین و پشیمانم...😔

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۱۲/۰۳

محرابِ پایانی

چراغ و شمعِ هر خانه، شده حالا چو ویرانه...

تو  رفتی  و  دگر  دنیا،  ندارد  شوقِ  کاشانه...

تو را قدری نمی داند، کسی که منکَرَت کرده...

خدا داند که بعد از تو، کسی باشد چو پروانه...

زمانی را که آن دم تو، به مشغولِ دعا بودی...

کسی آمد به قصدی که، بگیرد روحِ جانانه...

زد و ضربت نمازت را، نکردی لحظه ای وقفه...

چو آن قاتل ندانسته که بوده مست و دیوانه...

جهان شد ابر طوفانی، که آمد خون و بارانی...

همه کوفه به قتلِ تو، شده اکنون که بیگانه...

دگر فردا چه کس هرشب، دهد اِطعامِ مسکینان؟...

خدا  هست  و  دگر  دشمن،  بماند  غرقِ  افسانه...

ندارد شیعه ای امشب، ز اندوهِ تو حالِ خوب...

تو کز محرابِ پایانی، شدی والا ز این خانه (دنیا)...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۲/۰۳

به مناسبت شب ضربت خوردن حضرت علی(ع)

هراس

من از آن روزی که آشنا شدمت با دل و جان

کرده بودم آن نگاهم را به سوی آسمان...

من خجالت می کشیدم تا نگاهت بکنم...

تو که پنهانی شدی در دل من همچو بیان...

با هراس و دلهره هرچه نگاهت می کنم،

تو دوباره می کنی در قلب من جا و مکان...

در هوای صبحِ تو دلتنگِ راه تو شدم...

بر نگاهت می شوم عاشق ز قلب بی کران...

من همه عمرم که نادانم به راه عاشقی...

تو که بازا عاقلی، از این هراسم کن خزان...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۵/۰۱