همه جانم ز تقدیرم شده در دستِ طوفان ها...

نمی دانم چرا فکرم شده مهتابِ تابان ها...

تو را دردی ز من آید که درمانی نمی دانم...

برای عاشقی حالا، شدم دلدارِ باران ها...

خداوندا بمان با من، ز راهِ بندگی کردن...

مرا جانی بده فردا، نمانم در بیابان ها...

تو را هر موقع می بینم ز انوارِ خداوندی...

چراغِ دل ز نورِ تو، شود پیدای پنهان ها...

نمی خواهم به سوی تو، بیایم در پریشانی...

تماشا کن مرا اکنون، ز افرادِ خیابان ها...

مدارا کرده ام در دل که تقدیرم نمی دانم...

بِکُش قلب مرا وقتی، که رفتم خطِ پایان ها...

علیرضا صانعی 💫

۱۴۰۰/۰۲/۲۶

۲:۲۰ بامداد