تقدیر
همه جانم ز تقدیرم شده در دستِ طوفان ها...
نمی دانم چرا فکرم شده مهتابِ تابان ها...
تو را دردی ز من آید که درمانی نمی دانم...
برای عاشقی حالا، شدم دلدارِ باران ها...
خداوندا بمان با من، ز راهِ بندگی کردن...
مرا جانی بده فردا، نمانم در بیابان ها...
تو را هر موقع می بینم ز انوارِ خداوندی...
چراغِ دل ز نورِ تو، شود پیدای پنهان ها...
نمی خواهم به سوی تو، بیایم در پریشانی...
تماشا کن مرا اکنون، ز افرادِ خیابان ها...
مدارا کرده ام در دل که تقدیرم نمی دانم...
بِکُش قلب مرا وقتی، که رفتم خطِ پایان ها...
علیرضا صانعی 💫
۱۴۰۰/۰۲/۲۶
۲:۲۰ بامداد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 12:43 توسط علیرضا صانعی
|
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم