هیچ کجا هیچ خبری نیست
نه این دنیا و این رویا، ندارد بهرِ من فردا،
ز تو رشته کلامی که، بگویم چون خبر دارم...
به روحِ خود قسم دادم، که فردا را نمی دانم...
چرا که من ز حالِ تو، بدان حالی دگر دارم...
تو را گویم خبرهایی، که دارد دوست دارانی...
به جز خوبی تو اکنون، ز دیدارت نظر دارم...
پریشان می شوی از من، خبردار تو می بودم...
نگو فردا به هر جایی، که بی تو من هنر دارم...
کمالِ عِزّ و شوکت را، نمی خواهم ز هر جایی...
برای مفتخر کردن، بگویی من اثر دارم...
خدا داند که می دانم، زمانِ عشق حالا نیست...
برای عاشقی کردن ، نمی دانم ثمر دارم...
جوانی و طراوت را، به پیری و کهنسالی...
نمی فروشم بهایم را، ز هرکس چون خطر دارم...
خدا هر گونه می خواهد، شود تقدیرِ من زیبا...
بگویم شُکر او چون که، به درگاهش گذر دارم...
علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۲/۲۰
ساعت ۴:۱۰
بامداد به افتخار کسی که بدون او (خدا) هیچ کجا هیچ خبری نیست...
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم