امان از عشقِ بیهوده
زمانه را نمی بینی؟ چرا چشم و دلت رفته؟...
امان از عشقِ بیهوده، که کرده چشمِ تو بسته...
برای هرکسی عاشق، نباید شد ز هر وقتی...
که می باید ز هر موقع، تحمل باشد و سختی...
خدایا من نمی دانم، چرا عاشق شود مجنون؟
چرا لیلی ز معشوقی، کند گریه به حالِ خون؟...
مرا دردی نباشد چون، نکردم عشقِ آلوده...
ز هر مردم بپرسی هم، نکردم کارِ بیهوده...
نه عاشق شد دلم هرگز، نه مانده یک نفر در دل...
امان از عشقِ بیهوده، که کرده چون مرا در گِل...
همه زخمِ زبان ها را، به جانم چون خریدم من...
برای عشقِ بیهوده، نگاهت را دریدم من...
جهان دارد ز ما میلی، ندارم عاشق و لیلی...
رَود این دل ز باران ها، شوم غرقِ تو در سِیلی...
خدایا من دلم خواهد، شوم عاشق ز یک آدم...
همانگونه شود عاشق، ز من که دل به او دادم...
علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۲/۰۹
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 0:0 توسط علیرضا صانعی
|
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم