اولین شبی که به خانه ام آمده بودی:

نگاهت...
بی قرارم کرده بود

دست هایت...
دست هایم را پوشانده بود!

آغوشت...
آغوشم را گرم کرده بود

اما ناگهان

اشک هایت...
رعد و برقی ایجاد کرده بود
که انگار آسمانِ چشم هایت
منتظرِ بارانِ چشم هایم بود!


علیرضا صانعی ✍️