آسمان چشم هایت
اولین شبی که به خانه ام آمده بودی:
نگاهت...
بی قرارم کرده بود
دست هایت...
دست هایم را پوشانده بود!
آغوشت...
آغوشم را گرم کرده بود
اما ناگهان
اشک هایت...
رعد و برقی ایجاد کرده بود
که انگار آسمانِ چشم هایت
منتظرِ بارانِ چشم هایم بود!
علیرضا صانعی ✍️
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 0:37 توسط علیرضا صانعی
|
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم