دین و آیین
ستایش می کنم او را چرا که منشأ دین است
خدا را شکر گویم چون محمد دین و آیین است
همه اخلاق و رفتار و همه کردار و گفتارش
همانندی ندارد چون پیامبر بودنش این است
علیرضا صانعی ✍️
ستایش می کنم او را چرا که منشأ دین است
خدا را شکر گویم چون محمد دین و آیین است
همه اخلاق و رفتار و همه کردار و گفتارش
همانندی ندارد چون پیامبر بودنش این است
علیرضا صانعی ✍️
خداوندا مرا جانی بده در راهِ تو باشم
نگاهی کن دلم گاهی که من دلخواهِ تو باشم
مرا از خود نکن غافل که نابودم بدونِ تو
خداوندا مرا جانی بده همراهِ تو باشم
علیرضا صانعی ✍️
آدمی از درس و از صنعت برای خود چه می خواهد؟
نهایت پول باشد چون کسی زحمت نمی خواهد
برای پشت میز بودن همیشه درس لازم نیست
کسی در این زمانه از کسی فرصت نمی خواهد
علیرضا صانعی ✍️
بدونِ تو برای من همیشه بدترین کار است
نمی دانم که تنهایی همیشه بهترین کار است
گناهِ من به این بوده که می دانم خطا کردم
ولی در راهِ تو باشم همیشه کمترین کار است
علیرضا صانعی ✍️
من از دستانِ گرمِ تو زمستانی نمی بینم
به فردای بدونِ تو که گرمایی نمی خواهم
من از سرمای دی ماهم همیشه لذتی بردم
که از تنهایی ام اکنون که سرمایی نمی خواهم!
علیرضا صانعی ✍️
پدر تابشِ نورِ نادیدنی
پدر شاخه های گلِ چیدنی
پدر ابر و طوفان و تابندگی
پدر بهترین قصه ی زندگی
پدر لحظه ی روز های قشنگ
پدر فرصتِ فکر و کار و درنگ
پدر بودنش بهرِ هر خانه ای
پدر شمعِ روشن ز پروانه ای
پدر حالتِ تکیه گاهِ من است
پدر جای جایِ نگاهِ من است
پدر شانه ی استوارِ من است
پدر حلقه ی افتخارِ من است
علیرضا صانعی ✍️
تقدیم به پدرم و تمامی پدران سرزمینم🌹❤️
زمستان آمد و من در، همه حالی به تنهایی
فراموشت کنم تا که، کنی از من چه رویایی!
نمایان شد دلت از من، چرا من بی خبر بودم؟
چرا غم شد وجودِ من، برای تو که آنجایی؟
سراغم را که می گیرد کسی، چون منفعت دارم
به حال و روزِ من اکنون، چرا دیروز و فردایی؟
تو از من می گریزی چون، همه دنیای تو بودم
من از تو دل بریدم چون، همه شیدای دنیایی
گرفتارم شوی فردا، بدان بی تو نمی میرم
چرا من را رها کردی، بدون حرف و نجوایی؟
خدا می داند از این دل، که بی معشوقه می ماند
تو از دلدادگی کردن چرا خشکی و صحرایی؟
گرفتم یاد از این دنیا که هر جایی نبندم دل
برای این که من هستم اسیرِ دردِ تنهایی
علیرضا صانعی✍️
۱۴۰۱/۱۱/۱۳ ساعت ۲:۰۴ - ۱:۴۸
شاعرم و مغرورم...
نه به خاطر شاعری کردن...
به خاطر شخصیتی که دارم...
به خاطر اینکه به همه احترام می گذارم...
مغرورم چون برایم...
کسی غیر از دوستانم مهم نیست...
یاد گرفتم زیاد خوبی نکنم...
در دنیایی که...
آدم هایش آدم نیستند...
علیرضا صانعی ✍️
ترسم از روزی رسد فردا نباشد مادرم
مادری دارم که عشق اول است و آخَرم
با همه گفتم نباید مادری آزرده کرد
چون که او باشد همه جان و جهان و یاورم
مادر است دیگر، باید بهرِ او جایی گذاشت
مادرانه می شود گاهی زمانه باورم
درد و دل دارم زمانی، مادرم همراهم است
او ز درد و دل همیشه حاکم است و داورم
یاد او که می کنم در جای جایِ زندگی
مادرانه می شود حتی نگاهِ خواهرم
شعر من گرچه ندارد عاشقی جز مادرم
ترسم از روزی رسد فردا نباشد مادرم
علیرضا صانعی ✍️
۱۴۰۱/۱۱/۰۹
۲۱:۵۵ - ۲۱:۱۷
گاهی یک نیم نگاهی کافی است تا راهی برای گناهی فراهم سازی!
علیرضا صانعی ✍️
مرا از شوق این شعرم حضورت را نمی بینم
برای عاشقی کردن غرورت را نمی بینم
اگر عاشق شدی از من بیا و تو نمایان کن
که از دنیای نیرنگی عبورت را نمی بینم
علیرضا صانعی ✍️