بهانه

به بهانه ای بگفتم، شبِ خوبِ دلربا را...

نروم به حسرت تو، به نگاهمت خدا را...

تو به جای زخمِ غمگین، به نگینِ دل بمانی...

ننمایی آتشم را، به دلم تویی صفا را...

به حریمِ دل نشانی، به بهانه ای بمانی...

نشده سرم که هرگز، به صدایِ تو جفا را...

چو به شهریار بگفتم، تویی شاعرِ جهانم...

به تمامِ شعر او من، بنوایمش دعا را...

همه جان و این جهانم، به تمسکش بمانم...

چه خوش است شهریارا، شَهِ مُلکِ لافتیٰ را...

علیرضا صانعی
۱۴۰۰/۰۴/۱۷

شعری به حمایت از شاعر سرافراز زنده یاد محمدحسین شهریار

تضمینی از شعر (همای رحمت) شهریار

یادآوری

چه یادآور شدی دلبسته بودم...
برای خلوتت پیوسته بودم...

مرا رازی به تو گفتن خطا بود...
ولی از عشقِ پنهان خسته بودم...

سرازیر شد همه عمرم به راهی...
که از آشفتگی وارسته بودم...

زمانم را که هرکس کرده ویران...
به این خاطر که من وابسته بودم...

نمی خواهم که باشم با کسانی...
که در کردارِ آنان بسته بودم...

ز هر وقتی گلِ قلبم بِخُشکد...
کنم یادی که در گلدسته بودم...

غروبِ قلبِ من احساسِ من شد...
زمانی که ز فکرت رَسته بودم...


علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۶/۲۲

ترکِ وطن

به فکری فِتادم به ترکِ وطن...
ز آلودگی های در این چمن...

نمودم به جانم رهِ میهنم...
که فردا کند مملکت یادِ من...

بیایم زمانی به اینجا اگر...
شود زندگی ها گُلِ یاسمن...

گرانی گرفته خوشی هایمان...
کشیده همه اقتصادش لجن...

نمی ماند این وضعیت ها اگر...
نباشد مجالی به تهمت زدن...

کسی فکرِ چاره کند هر شبش...
که از جیبِ مردم زَنَد بر بدن...

بیاید به ایران زمانی ضرر...
روم بهر خاکم به سویِ کفن...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۵/۲۸

ساعت ۱:۵۰

حسرتِ زمان

غم و حسرتِ این زمان بگذرد...
بلا های این آسمان بگذرد...

به روزِ خوشی دل سپارم اگر...
همه بغضم اندر جهان بگذرد...

ندارم کسی دوست دارم شود...
تبِ عاشقی در نهان بگذرد...

برای زمان حسرتی خورده ام...
لب از خنده ی ظالمان بگذرد...

چراغِ دلم بهر هرکس خفاست...
شب و روزِ من رایگان بگذرد...

نخندیدم از گریه های شما...
تمامِ خوشی هایتان بگذرد...

ندارم ز فردا به فکرم کسی...
همه یادم اندر خزان بگذرد...

زمستانِ من هر کجا سر رسد...
بهارِ تو با دیگران بگذرد...

چو رنگ سپیدی شود هرشبم...
غم از چهره ی آشیان بگذرد...

علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۵/۲۵

ساعت ۱:۱۱

دلم خواهد خدا آید...

دلم خواهد خدا آید، شبی در بغضِ این قلبم...
نمی دانم چرا امشب به دیدارم نمی آید؟...
برای لحظه ای با او، نمی شناسم مکانی را...
نمی دانم چرا شیطان به پیکارم نمی آید؟...
نه شخصی را ندارم که، سراغی گیرم از بهرش...
نمی دانم چرا نامی به آثارم نمی آید؟...
همه حالا ز خاموشی، شده یادم فراموشی...
نمی دانم چرا راهی به افکارم نمی آید؟...
زمان را من به تنهایی، زمانه می سپارم چون:
نمی دانم چرا شخصی به احضارم نمی آید؟...
به هر انگیزه و ذوقی، نوشتم شعرِ با شوقی...
نمی دانم چرا شوری به خودکارم نمی آید؟...
در این دنیای نابودی، ندیدم از کسی سودی...
نمی دانم چرا خوبی به ابصارم نمی آید؟...
شده عمرم به تاریکی، اجل باشد به نزدیکی...
نمی دانم چرا یادی به اشعارم نمی آید؟...
به زخم و دردِ من باید، دلم خواهد خدا آید...
نمی دانم چرا گاهی که دلدارم نمی آید؟...

علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۵/۲۱
ساعت ۳:۴۴

آدم

خداوندا بِرس هرجا به دادم...

تو که دادی وجودم را ز آدم...

همه شب ها سحر باشد برایم...

نمی دانم کسی بوده به یادم...

تویی در خوابِ من هرجا همیشه...

بده روزی دلم را به مُرادم...

برای مردمم چون می نویسم...

بده نیرو به جانِ این مدادم...

مرا هر جا شنیدی گفته استاد...

نمی دانی که من هم بی سوادم...

لب و قلبم بگوید ذکرِ توحید...

که آخِر بهرِ تو من زنده یادم...

مرا آدم کن از افکارِ مستی...

بِکُن گاهی ز مردم انتقادم...

علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۵/۱۹

ساعت ۲:۱۱