زمانِ عاشقی
در زمانِ عاشقی قلبی دگرگون می شود...
در زمانِ عاشقی صورت که محزون می شود...
بی قراری می کند، هرکه شده عاشق هنوز...
در زمانِ عاشقی عقلی که مجنون می شود...
عاشقی کردم برای هرکه احساسی نداشت...
در زمانِ عاشقی جانم که افسون می شود...
با ترنم بوده ام با هرکسی در جامعه...
در زمانِ عاشقی حسم که افزون می شود...
خوابِ آشفته ببینم بهرِ معشوقی که چون:
در زمانِ عاشقی راهم که قانون می شود...
گفته بودم از کسی عاشق شدن دیوانگی است...
در زمانِ عاشقی چشمم که گلگون می شود...
من ز فردایم به معشوقی ندارم اعتماد...
در زمانِ عاشقی فکرم که مدیون می شود...
تا زمانِ عاشقی خواهم کنم شادی که چون:
در زمانِ عاشقی از غم دلم خون می شود...
علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۳/۱۲ ساعت ۲:۲۶
اثری تلخ و انتقادی از عشق و عاشقی کردن...
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم