دامِ صنعتی
تا که اسمم آمده در صنعتی
روزگارم گشته پَست و لعنتی
گفتم اینجا روزی عاشق می شوم
وَز همه دردی که فارغ می شوم
در یکی از روزهای زندگی
دختری آمد برای زندگی!
هر کلاسی رفته بودم عطرِ او
یک نشانی داده بود از مِهر او
نمره ای می خواست از استادِ ما
دفترش می رفت با ناز و ادا
تا که یک نمره ز دستش می پرید
عشوه ای می کرد و نازش می خرید
هرچه می گفتم به او آهسته شو
وَز فشارِ نمره هایت رَسته شو
لیکن او گوشش بدهکارم نبود
میلِ او دیگر به دیدارم نبود
تا ز نمره خاطرش آسوده شد
حرف من از جانبش بیهوده شد!
چند ماه بعد از تمامِ ماجرا
آمد و گفتش که میشناسی مرا؟
گفتمش کار شما با من چه بود؟
آمدی حالا برای من چه سود؟!
صنعتی از عاشقی کردن به من
بُرده روحم را به بیرون از بدن
صنعتی از بی خیالی رد شده
صنعتی از عقده بازی بد شده
صنعتی توام شده با درد و غم
صنعتی راهی شده پر پیچ و خم
هرکه دامن گیرِ دامش می شود
بعدِ هر سختی به کامش می شود
علیرضا صانعی ✍️
۱۴۰۲/۱۰/۱۸ - ساعت ۲:۵۳
اثری انتقادی از وضعیت عشق در دانشگاه صنعتی اصفهان
من به یادِ هرکه می افتم، حتی دشمنم