دوباره سر رسید پاییز، گرفته حالِ مردم نیز...
به آشوبی رسیدیم از، کسی که کرده دندان تیز...
نگاهِ مردمی سازش، نگاهِ کشوری خواهش...
برای خونِ آن کس که، نمرده بهرِ آرایش...
نمی دانم مقصر در، همه این ماجراها کیست...
ولی به هرکسی گفتم، ندانسته قضاوت نیست...
همه مردم علیه هم، دو دسته می شوند و کم...
نمی دانید که حالا وقتِ اندوه خوردن است و غم؟...
عجیب است که من انسانم، من اینجا مردِ ایرانم...
شما با این همه آشوب، نمی دانید که ویرانم؟...
جهان شد چشمِ بیننده، خبر ها شد ز ما خنده...
کسی که کرده آشوبی، ندارد غم ز آینده...
قلم را قدرتی دادم که گوید حرفِ مردم باز...
در این طوفانِ پاییزی نمانده بر حریمی راز...

علیرضا صانعی
۱۴۰۱/۰۷/۰۷

اثری انتقادی از وضع موجود در جامعه