خداوند دوستم دارد ۳

سراغم را نمی گیری ز وقتِ بی کسی بودن...

خداوند دوستم دارد که هیچ کس را ندارم من...

نگاهم را نمی بینی، برایت جان دهم هر دم...

خداوند دوستم دارد، ز غیر او نخواهم من...

دریغ  از  یک  ندای  تو، نمی مانم  برای  تو...

خداوند دوستم دارد که فردایت نمانم من...

بلای خانمان سوزم، به چشمی دل نمی دوزم...

خداوند دوستم دارد که رازش را ندانم من...

زمان دارد که ما را به، خدا نزدیک می سازد...

خداوند دوستم دارد که جز بر او نخوانم من...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۱۲/۱۲

                                 عاشقم عاشقِ تو

عاشقم   عاشقِ    زندانیِ  تو،   رسته    منم...

آن که عاشق شده ی توست دگر خسته منم...

خسته از عشق شدم، دل زده از عشق شدم...

عاشقم   عاشقِ   تو،   عاشقِ   دلبسته   منم...

خواب و بی تاب شدی، همچو ز مهتاب شدی...

عاشقم   عاشقِ    تو،    عاشقِ   پیوسته   منم...

دیده ام  کور  شود،  دل  ز  تو  مغرور  شود...

عاشقم   عاشقِ   تو،   عاشقِ   وارسته   منم...

حرف زدم خیره شدی، بر دلِ من چیره شدی...

عاشقم    عاشقِ    تو، عاشقِ    وابسته    منم...

اسم   تو   کوه   شود،   چشمِ   من   اندوه   شود...

عاشقم   عاشقِ   تو،   عاشقِ   برجسته   منم...

چشمِ تو خاطره دید، قلب مرا را چون که خرید...

عاشقم   عاشقِ   تو،   عاشقِ   سربسته   منم...

پر  زدی  در  دلِ  من،  قفل  زدی  بر  دلِ  من...

عاشقم   عاشقِ   تو،   عاشقِ   دربسته   منم...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۱/۱۹

دومین اثر تماماً عاشقانه

روزِ رفتن

به روز رفتنم باران نبارید

شما با گل سر خاکم نیایید

همیشه من شدم دلدار یاری

شما آن موقع معشوقه نخواهید

به روز پیکرم بر دوش مردم

شما بر گردنم چیزی ندارید

نمی خواهم بگویم خوبی کردم

شما فردا کسی بهتر بیابید

نداشتم از پس دنیا که چیزی

شما از رفتنم راحت بخوابید

همه هستی نبودم بنده بودم

ز بهر مغفرت قرآن بخوانید...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۳/۲۰

تلخ ترین شعر زندگی بایگانی شده به عنوان شعر سنگ قبر...

برترین اثر منتخب مردمی سال ۱۴۰۰ از نگاه مردم

زمانِ عاشقی

در   زمانِ عاشقی   قلبی  دگرگون  می شود...

در زمانِ عاشقی صورت که محزون می شود...

بی قراری  می کند،  هرکه  شده  عاشق  هنوز...

در  زمانِ عاشقی  عقلی  که  مجنون  می شود...

عاشقی  کردم  برای  هرکه  احساسی  نداشت...

در  زمانِ  عاشقی  جانم  که  افسون  می شود...

با   ترنم   بوده ام   با   هرکسی   در   جامعه...

در  زمانِ عاشقی  حسم  که  افزون  می شود...

خوابِ  آشفته  ببینم  بهرِ  معشوقی  که  چون:

در  زمانِ عاشقی  راهم  که  قانون  می شود...

گفته بودم از کسی عاشق شدن دیوانگی است...

در  زمانِ عاشقی  چشمم  که  گلگون  می شود...

من   ز   فردایم   به   معشوقی   ندارم   اعتماد...

در  زمانِ عاشقی  فکرم  که  مدیون  می شود...

تا  زمانِ عاشقی  خواهم  کنم  شادی  که چون:

در  زمانِ عاشقی  از  غم  دلم  خون  می شود...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۳/۱۲ ساعت ۲:۲۶

اثری تلخ و انتقادی از عشق و عاشقی کردن...

از جهان دارم رضا (ع)...

از جهان دارم رضا(ع)، بی ادعا خواهم دعا...

بهر هر حاجت رضا(ع) خواهم رضای تو شِفا...

یادت   افتاده   دلم،   هر   موقع   در   آرامشم...

تا تو هستی یا رضا(ع)، دنیا شده چون یک صدا...

خونِ دل خوردم چرا؟ از این همه درد و بلا...

تا ببینم این رضا(ع)، گریه کنم من در خفا...

آرزو دارم  که  با، حسرت  از  این  دنیا  روم...

ورنه یک لحظه ببینم، گنبد و صحنِ رضا(ع)...

من به تو گفتم که ای شاهم، ندادی قسمتی...

چون بیایم پیشِ تو، سجده کنم پیشِ خدا...

سر  به  سر  سجاده ای،  گویم  تَبرُک  داده ای...

من مشرف می شوم، هر وقت دهی رخصت شما...

تو  ضمانت  کرده ای  آهو،  شفاعت  کن  مرا...

چون  زیارت  کرده ام،  دانی  کنی  فردا  وفا...

یا رضا(ع) لایق بدانی من حضورت می رسم...

پا   برهنه   می شوم   از   راهِ   تو   تا   کربلا...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۲/۱۴

اثری احساسی تقدیم به ساحت مقدس حضرت علی بن موسی الرضا (ع)😔🖤

آوارِ تنهایی

حسابش را نمی کردم، بیاید داغ بر مردم...

شده شهری ز آوارش شبیهِ خوشه ی گندم...

نمی دانم به تنهایی چگونه جانِ مردم رفت؟...

چرا ماتم گرفت و شد بلای شهرِ گاز و نفت؟...

جهانم را نمی خواهم به خوزستانِ غم دیده...

نمی خواهم ببینم که غمی در خانه پیچیده...

چه آتش زد به فردایی که بوده بهرِ آن آواز...

کبوترها   دگر  حالا،  ندارند  از  غمی  پرواز...

برای من همه دنیا که ایرانم غروبی نیست...

اگر  آوارِ تنهایی،  بیاید،  حالِ خوبی نیست...

تمامِ درد و غم ها را، ز مردم غم نمی دانم...

چرا که داغ و ماتم را، ز آنها کم نمی دانم...

نمی سازم بنایی را که بر مردم شود تخریب...

نمی گویم شعاری را، که از آنها شود تکذیب...

خداوندا  بِبَر  غم  را  ز  شهرِ  مردمِ  خسته...

ز شهرِ مردمانی که، دفاع کردند دست بسته...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۳/۰۹ - ساعت ۲:۳۹

اثری به مناسبت حادثه ی تلخ متروپل آبادان تقدیم به مردم شریف آبادان...🖤🇮🇷

تو که رفتی...

تو که رفتی دلم دیوانه تر شد...

به شهرم آمدی پروانه تر شد...

دلِ من را گرفتی عصر جمعه‌...

حضورم آمدی جانانه تر شد...

نگاهت می کنم بغضم بگیرد...

تو که رفتی دلم بیگانه تر شد...

مرا آتش زدی وقتی که رفتی...

تو که رفتی دلم افسانه تر شد...

به کانون آمدم دستم گرفتی...

همه شعرم ز تو فرزانه تر شد...

خدایم را نشان دادی و رفتی...

ولی با تو دلم مستانه تر شد...

مسیرِ صنعتی تقدیرِ من شد...

تو که رفتی دلم ویرانه تر شد...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۳/۰۶

ساعت ۲:۱۷

با افتخار تقدیم به کسی که به قدرت نوشته هایم افزود...🌹🖤