نگیر از من...

خداوندا نگیر از من پدر را...

نگیر از راهِ من نسلِ پسر را...

تویی در خانه ها مهمان دل ها...

نگیر از سفره ام قند و شکر را...

همه قلبم اسیرِ نَفسِ خسته...

نگیر از بندگی شوقی دگر را...

خدایی تو خدای فکرم هستی...

نگیر از طاعتم وقتِ سحر را...

همانندِ همه لطف و صفایت...

نگیر از مادری جان و جگر را...

برای ساعتی که با هم هستیم...

نگیر از من سراغِ هر خبر را...

تو چون کردی مرا دنیا روانه...

نگیر از من به این زودی سفر را...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۴/۱۷

ساعت ۲:۴۴

رفاقت

رفاقت  کرده ام  راهم  غلط  بود...

مورب شد ز پایانش که خط بود...

برای او که من دل می گشودم...

که  بهرِ  آدمی،  آدم  فقط  بود...

نمی دانم  کجا  کردم  خطایی...

که گفتارش برای من سَقَط بود...

همیشه پا به پایش می نشستم...

ز خوبی ذکرِ او دائم وسط بود...

ندانستم رفیقم بی مرام است...

به تنهایی دلم خرمای شَط بود...

تو را گویم نصحیت چون بدانی...

رفاقت ها  از  اول  هم  غلط  بود...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۴/۱۵

ساعت ۴:۰۸

رویایِ مرگ

رد پایِ مرگِ من سر می زند...

وان اجل در خانه ام در می زند...

زین نباشد مرگِ من رویای تو...

بی هیاهو روحِ من پر می زند...

علیرضا صانعی

۱۳۹۹/۱۰/۱۹

چه می خواهی؟...

تو از قلبِ و دلم حالا، در این دنیا چه می خواهی؟

ندارم خوابِ آرامی، در این رویا چه می خواهی؟

زمانه  از  تو  می داند  که  احساسی  نباید  شد...

تو  از  قلبِ  پریشانم  ز  من  حالا  چه  می خواهی؟

نمانده  جان  و  نیرویی  که  بهرِ   تو   بمانم   من...

تو  از  افکارِ  گمراهم  ز  من  فردا  چه  می خواهی؟

برای   تو   بدان   فردا   که   هرگز   من   نمی میرم...

نمی دانی شدم عاشق، ز من هرجا چه می خواهی؟...

امان  از  عشقِ  بیهوده،  که  بوده  پست  و  آلوده...

منم بی عقلی می کردم، ز من اما چه می خواهی؟...

خداوندم  مرا  اکنون  به  سمتِ  خود  فراخوانده...

که  چون  برده  مرا  بالا،  ز آن بالا چه می خواهی؟...

غروری  در  کسی  باشد  که  دائم  فکر  خود  باشد...

تو از این جای پایینم، ز من اینجا چه می خواهی؟...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۳/۲۷

پایان نگارش و ویرایش نهایی

۱۴۰۱/۰۴/۱۲

خدا گفته در دل نگاهت کنم...

خدا  گفته  در  دل  نگاهت کنم...

تو را با خودم سر به راهت کنم...

ندای  درونم   ز   تو  گفته  که:

ز   دنیا  تو  را  پادشاهت  کنم‌‌‌...

زمانی که فردا به تو می رسم...

تو را بوسه ای روی ماهت کنم...

برای   تو   باشم   همه  زندگی...

که  از  هر  بلا   سرپناهت  کنم...

به  پای  تو  باشم  ز  هر  موقعی...

که   از   مالِ   دنیا  رفاهت  کنم...

بدان  تا  همیشه  به  جای  کسی...

تو     بالاترین    جایگاهت    کنم...

ز   هر   جای   دنیا   گناهی   کنی...

خدا   گفته   که   بی  گناهت  کنم...

علیرضا صانعی

۱۴۰۱/۰۳/۲۵

ساعت ۱:۳۹

رهگذر

می نگاهم شیشه ی قلبم، که بوده خبری

از تو من پرسیده باشم، چو به فکرِ دگری؟

من تمامِ قلبِ خود را به تو فردا ندهم...

تاکنون قلبت شکسته بی توجه گذری؟...

راهِ دل غوغا نکرد تا که ببیند روی تو

قلب تو حالا بسوزد چو به من در نِگری...

می شناسم شخصیت را با وجودِ مادرم...

تا تو بشکستی دلم را، تا ابد رهگذری...

علیرضا صانعی

۱۴۰۰/۰۲/۰۴